الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
264
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
همنشين برخيز كه مجال نيست » . و آنگاه اشعار عجم را نغمه ساز كن و بدان غمى را كه به من هجوم آورده ، بران . آن را نيز با بيت مثنوى از حكيم مولوى آغاز كن كه مىفرمايد : بشنو از نى چون حكايت مىكند * از جدايىها شكايت مىكند برخيز و از هر زبانى با من سخن بگوى شايد دل من از سالهاى رفته پند گيرد . كه او از احوال خويش غافل است و در قيل و قال در ماليخوليا گرفتار شده است . و در هر لحظهاى در بندى جديد گرفتار است و از روى نادانى مىگويد : آيا باز هم بندى ديگر هست ؟ در عصيان خويش متكبر و گمراه است ، و از مستى هواى خويش به حضور نيايد . روزگارى نزد بتهاى خويش معتكف شده ، به نحوى كه كافر از مسلمانى وى نفرت دارد . تا به كى بنالم و او گوش ندهد كه اى وا دل من ، وا دل من وا دل من . اى بهايى ! قلبى ديگر برگزين كه اين دل را به جز هواى نفس معبودى نيست . 626 در وصف جنگ الحرب أول ما يكون فتية * تسعى لزينتها لكل جهل حتى إذا استعرت و شب ضرامها * عادت عجوزا غير ذات حليل شمطاء جزّت رأسها و تنكرت * مكروهة للشم و التقبيل ( عمرو بن معدى كرب ) * * * جنگ ، در آغاز چون دختركى باكره نشان مىدهد كه براى هر نادانى زينت مىكند و چون شعله برافروزد و بلند شود ، پيرزنى بىشوهر جلوه كند . پيرى سياه و سپيد ، بريده موى و بد صورت ، كه بوييدن و بوسيدنش نفرت آرد . 627 لذّت زخم خوش دل نشود مدّعى از زخم درونم * گر با خبر از لذّت پيكان تو باشد ( ناشناس ) 628 در مذمّت رياكارى در رهى مىرفت شبلى بىقرار * ديد كناسى شده مشغول كار سوى ديگر چون نظر افكند باز * يك مؤذّن ديد در بانگ نماز گفت : نيست اين كار خالى از خلل * هر دو را مىبينم اندر يك عمل